هر شب مهتابی روزنی بود در این پرده بی نقش خیال که من خوابزده غرق نگاه راه از آن می جستم سوی خلوتگه ماه و نمی دانستم راز مهتاب کجاست که دل " دیوانه " عاشق مهتاب است و سر انجام همین روزنه بود که مرا مجنون کرد ... برگرفته از وبلاگ ستاره باران امشب مجالی برای شادی نیست باید زین مردم گریخت ، بوی نمی می آید ، بوی اشک یتیمیست که غصه پدر دارد صدای ناله ای می آید صدای ناله عاشقیست که خدا را فریاد می زند صدای نجوایی می آید که می گوید کافرم مکن اما دگر دیرست زمان زمان هجرت است باید بار سفر بست باید گریخت زین مردمی که به وجدان و انسانیت بی اعتناین باید ... هر لحظه حرفی در ما زاده میشود، هر لحظه دردی سر بر میدارد، و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند، این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند، مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟؟؟!!! دکتر شریعتی عکسی از مهدی مومن زاده برنده جایزه دوم مقوله "ضد نور" رقابت بهترین عکسهای آسمان شب 2011 منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟! آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟ بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد سهراب سپهری کپی شده از سایت دخترک پیانیست بابک معصومی چند وقت پیش سرطان خون گرفت و بنا به گفته پزشکان شانس زیادی برای زنده ماندن نداشت.اما او با بیماری مبارزه کرد و با دعای خیر مردم سرانجام بهبود یافت. وقتی تو برنامه نود دیدمش ناخوداگاه یاد لانس آرمسترانگ افتادم. یادمه سال ۱۳۷۹ بود که روزنامه اطلاعات رو میخوندم.در قسمت ضمیمه روزنامه یه تیتر،نظرمو جلب کرد. بازگشت به زندگی داستان زندگی مردی که به مرگ نه گفت!! وقتی مطلبو خوندم فهمیدم که داستان دنباله داری هستش که هر روز یه قسمتش تو روزنامه چاپ میشه.از اون روز به بعد کارم شده بود خرید روزنامه و دنبال کردن اون داستان.بعدا فهمیدم که اون مرد لانس آرمسترانگ قهرمان دوچرخه سواری جهان هست که بعد از مبارزه با سرطان، دور جدیدی برای قهرمانی را آغاز کرد.كسی كه از سال ۱۹۹۹ تا سال ۲۰۰۵،هفت دوره پیاپی در مهمترین مسابقات دوچرخه سواری جهان یعنی توردوفرانس مقام قهرمانی رو کسب کرد و تبدیل به یک اسطوره شد.البته جدیدا اعلام کرده که درسال ۲۰۰۹ باز هم قصد شرکت در مسابقات توردوفرانس رو داره.داستان زندگی لانس آرمسترانگ و مبارزه او با سرطان به صورت کتاب تحت عنوان "بازگشت به زندگی" به فارسی ترجمه شده که نشر روزنامه اطلاعات هست و میتونید اونو تهیه کنید. متن زیر به نقل از روزنامه همشهری هست که در سال ۸۲ به چاپ رسید. آرمسترانگ هر طور بود می خواست بيماری اش را از بين ببرد.او به خودش نهيب ميزد: گوش كن سرطان لعنتی! تو بد كسی را انتخاب كردی، تو نبايد بدن مرا انتخاب ميكردی،تو اشتباه بزرگی مرتكب شدی.» «تومبتلا به سرطان هستي»! شنيدن و باور اين جمله بسيار سخت است. آن هم وقتي فقط ۲۵ سال داري! در آن لحظه بايد ترس را شناخت و آن را بی ترديد باور كرد. گويا تمام جريان خون در بدنش مسير خود را تغيير داد و در جهتي نادرست حركت كرد. اما چندي بعد به راحتي مي گفت: «من سرطان دارم» و پس از آن اضافه مي كرد بايد درمان شوم. دوست دارم همه بدانند روزي اين بيماري را شكست مي دهم و مجدداً وارد رقابتهاي دو چرخه سواري مي شوم. به همين منظور خيلي زود تن به جراحي داد. سرطان در بدنش پيشرفت كرده بود و به مغز ، حفره شكمي و شش ها نيز رسيده بود. كم كم شانس زنده ماندن او را كمتراز ۴۰ درصد مي دانستند، شيمي درماني به شكل سخت و شديدي شروع شد. اما او در اين ميان همچنان آينده را نويد مي داد و درد را موقتي مي دانست و مي گفت: «ممكن است يك دقيقه، يك ساعت شايد هم يكسال طول بكشد اما آنچه مسلم است سرانجام فروكش مي كند و چيزي ديگر جايگزين آن مي شود اگر تسليم شوم آن درد دائمي مي شود و اين تسليم، حتي، كوچكترين نشاني از آن باعث خواهد شد تا آن درد براي هميشه بماند. او تمام اين مقاومت، سرسختي و قدرت بالاي تحمل در وجودش را از تعليمات مادر مي دانست. مادري كه در ۱۷ سالگي او را به دنيا آورده بود و مدت اندكي پس از آن بخاطر جدايي از همسرش به تنهايي مسؤوليت تربيت، نگهداري و تأمين مخارج زندگي را ( از طريق منشي گري) پذيرفته بود، در تمام آن روزها و پس از آن اعتقاد داشت پسرش متولد شده است تا «دو چرخه سوار» شود. بر همين اساس بود كه از ۱۰ سالگي وي شرايط تمرينات ورزشي (شنا ـ دو) را براي او فراهم كرد و در حالي كه ۱۳ سال داشت توانست در رقابت هاي سه گانه ( شامل ۱۰۰ متر شنا ـ ۱۵ مايل دوچرخه سواري و ۳ مايل دو) شركت كند و برنده شود. در پايان ۱۵ سالگي با تلاش مستمر وارد رشته دوچرخه سواري به طور اختصاصي شد و بزودي در رقابت هاي مختلف توان خود را نشان داد تا جايي كه در ۲۳ سالگي به عنوان قهرمان دوچرخه سواري در جهان مطرح شد. هرچند كه شروع موفقيت ها وتلاشهايي در اين امر باعث شد تا تمام مسائل رندگي تحت الشعاع امر دوچرخه سواري قرار گيرد و در پايان دبيرستان به علت نياز به آمادگي جهت شركت در مسابقات مدرسه را ترك كرد اما پس از مدتي با كوشش مضاعف و شركت در كلاسهاي خصوصي توانست براي امتحان پايان دبيرستان نيز آماده شود و با اخذ مدرك ديپلم با آسايش و فراغ بالي بيشتر به دنياي دوچرخه سواري پرداخت. اگر چه بخاطر سرطان و مسائل ناشي از آن مدت كوتاهي حضور كمرنگي در اين رشته داشت اما پس از بهبودي در حالي كه كمتر از ۱ درصد امكان بازگشت بيماري اش بود در كمال ناباوري همگان خصوصاً كساني كه قرار دادهاي كاري را به دليل بيماريش لغو كرده بودند به ميدان رقابت ها بازگشت و اعلام نمود: «روزي دوچرخه سواري مي كردم تا زندگيم را تأمين كنم و زنده بمانم اما حالا فقط مي خواهم زنده بمانم تا بتوانم باز هم سوار بر دوچرخه ركاب بزنم.» در ۲۸ سالگي با قدرتي مضاعف پس از رهايي از بيماري وارد رقابت هاي «معروف «Tour de France» شد. در آن زمان بسياري از شايعه سازان موفقيت او را گذرا و منوط به مصرف دارو يا عدم حضور رقبا ي اصلي مي دانستند اما پيروزي مجدد او در سال بعد (پيروزي كه به مسابقات بعدي نيز گره خورد) بر تمام حرف ها و شايعات خط بطلان كشيد. پس از خلاصي از سرطان به اين فكر افتاد كه مؤسسه و مركزي را جهت تحقيقات مربوط به سرطان و كمك به مبتلايان و خانواده هاي آن راه اندازي و تأسيس كند و در همين جريانات و حضور در مؤسسه مذكور بود كه با همسرش كه بطور داوطلبانه در آن جا فعاليت مي كرد آشنا شد و زندگي را شروع كرد و به قول همسرش زندگي آن ها گرچه كوتاه بود ( ۴/۵ سال) اما جريانات زيادي داشت. ( تعويض ۶ خانه ـ زندگي در ۲ كشور ـ درگيري با سرطان ـ تمرين ۳ زبان ـ موفقيت در ۴ دوره پياپي «Tour de France» ۳ فرزند). جالب است بدانيد وقتي قصد داشت به درمان سرطان مشغول شود يكي از مهمترين سؤالاتي كه از پزشكان مي پرسيد اين بود كه آيا حق دارد در طول درمان قهوه بنوشد چرا كه زندگي بدون مصرف فنجاني قهوه در روز براي او مرگ آور بود. برگرفته از وبلاگ یادداشتهای یک دوست فیلمی از بابک معصومی و بوالحسنی سرطان و ماجرای لانس آرمسترانگ Seems like it was yesterday when I saw your face انگار همین دیروز بود که چهرت رو دیدم You told me how proud you were but I walked away به من گفتی که چقدر شجاع بودی ولی من بی تفاوت بودم If only I knew what I know today… اگر آن موقع چیزهایی که الان میدونم رو می دونستم... …I would hold you in my arms ...تو را در آغوش می گرفتم I would take the pain away تمام دردهات رو از بین می بردم Thank you for all you've done بخاطر تمام کارهایی که برام کردی، از تو تشکر می کردم Forgive all your mistakes تمام اشتباهاتت رو فراموش می کردم There's nothing I wouldn't do چیزی نبود که انجام ندم To hear your voice again تا صدات رو دوباره بشنوم Sometimes I want to call you گاهی اوقات می خوام با تو تماس بگیرم but I know you won't be there اما میدونم که آنجا نخواهی بود I'm sorry for blaming you بخاطر سرکوفت زدنهام از تو معذرت میخوام for everything I just couldn't do برای تمام کارهایی که اون موقع نمی تونستم برات انجام بدم And I've hurt myself by hurting you و با آزار دادن تو خودم رو آزار دادم Some days I feel broke inside but I won't admit بعضی روزها احساس می کنم که از درون شکسته شدم اما نمیخوام زیر بار برم Sometimes I just want to hide 'cause it's you I miss بعضی لحظه ها هست که می خوام مخفی بشم، چون این تو هستی که گم کردم You know it's so hard to say goodbye when it comes to this میدونی که خیلی سخته وقتی که به این قسمتش می رسه Would you tell me I was wrong? میشه بهم بگی که اشتباه کردم؟ Would you help me understand? میشه کمکم کنی که بفهمم؟ Are you looking down upon me? الان داری تحقیر آمیز به من نگاه می کنی؟ Are you proud of who I am? یا داری به وجود من افتخار می کنی؟ There's nothing I wouldn't do کاری نبود که برات انجام ندم To have just one more chance تا فقط می تونستم 1 روز دیگه با تو باشم To look into your eyes and see you looking back تا وقتی بر میگردی، تو چشات نگاه کنم I'm sorry for blaming you بخاطر سرکوفت زدنهام از تو معذرت میخوام for everything I just couldn't do برای تمام کارهایی که اون موقع نمی تونستم برات انجام بدم And I've hurt myself و من خودم رو آزار دادم If I had just one more day, اگه می تونستم فقط 1 روز دیگه پیشت باشم I would tell you how much that I've missed you since you've been away بهت می گفتم که چقدر از وقتی که رفتی دلم برات تنگ شده Oh, it's dangerous It's so out of line to try to turn back time خیلی احمقانست که بخوام زمان رو برگردونم I'm sorry for blaming you بخاطر سرکوفت زدنهام از تو معذرت میخوام for everything I just couldn't do برای تمام کارهایی که اون موقع نمی تونستم برات انجام بدم And I've hurt myself. . . . by hurting you و با آزار دادن تو. . . . خودم رو آزار دادم میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ء خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ء خویش میبرم ، تا که در آن نقطهء دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستویش دهم از لکهء عشق زین همه خواهش بیجا وتباه می برم تا ز تو دورش سازم می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد ، می رقصد اشک آه ، بگذار که بگریزم من از تو ، ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه ء شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز به آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم ، خنده به لب ، خونین دل می روم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل فروغ فرخزاد یادم باشد یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بیراه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب تنها ..... سال خوشی برایتان آرزومندیم. آرزوهای ویکتور هوگو برای ما اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، ..... رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم، برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند. طعم توفیق را می چشاند. و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند . "تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است . " تنها" بودن ، بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم زخمی تر از همیشه از درد دل سپردن سر خورده بودم از عشق در انتظار مردن با قامتی شكسته از كوله بار غربت در جستجوی مرهم راهی شدم زیارت رفتم برای گریه رفتم برای فریاد مرهم مراد من بود كعبه تو رو به من داد ای از خدا رسیده ای كه تمام عشقی در جسم خالی من روح كلام عشقی ای كه همه شفایی در عین بی ریایی پیش تو مثل كاهم تو مثل كهربایی هر ذره از دلم را با حوصله زدی بند این چینی شكسته از تو گرفته پیوند ای تكیه گاه گریه ای هم صدای فریاد ای اسم تازه ی من كعبه تو رو به من داد من زورقی شكسته م اما هنوز طلایی توفان حریف من نیست وقتی تو ناخدایی والاتر از شفایی از هر چه بد رهایی ای شكل تازه ی عشق تو هدیه ی خدایی با تو نفس كشیدن یعنی غزل شنیدن رفتن به اوج قصه بی بال و پر پریدن ای اسم تازه ی من كعبه تو رو به من داد ای تكیه گاه گریه ای هم صدای فریاد ای اسم تازه ی من كعبه تو رو به من داد چه تنگنای سختی است یک انسان یا باید بماند یا برود و این هر دو ، اکنون برایم از معنی تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست![]()
http://www.patios.blogfa.com
جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست
هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زودباوری ست
مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابرِ همگان نابرابری ست
دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست
ای آفتاب! هرچه کنی ذرّه پروری ست
ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست
آسمان همیشه مال توست / ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا دوست قدیمی ات _ درخت را _ با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم توی آسمان / جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار / یا مرا ببر توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام دست های من آشیان تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم آب و دان تو می شود.
میوه ام: سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام: ورق ورق نور ناب.
***
خواب دیده ام شب، ستاره ها از تمام شاخه های من تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام توی حوض خانه خدا آب می خورند.
***
من همیشه خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای یک درخت / توی باغ آسمان چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی رسیدنی ست
زغمهای دگر ،غیر ازغم عشقت رها کن
تو خود گفتی که درقلب شکسته ،خانه داری
شکسته قلب من ،جانا به عهد خود وفاکن!
خدایا بی پناهم ،زتو، جز تو، نخواهم
اگر عشقت گناه است ، ببین غرق گناهم !
دو دست دعا فرا برده ام ،به سوی اسمانها
که تا پر کشد به بال غمت، رها درکهکشانها زسوی اسمانها
چو نیلوفر عاشقانه چو نان می پیچم به پای تو
زسر تا پا ،اشک و اه ،ز هربندم در هوای تو
زدست یاری، اگر نگیری ،تو دست دلم را
دگر که بگیرد، به اه و زاری،
اگر نپذیری ،شکسته دلم را دگر، که پذیرد

در این تصویر دیدنی، قوس راه شیری بر فراز مرکز ایران به زیبایی نشان داده شده است درحالی که در شمال شرقی، نور شهر تاریخی اصفهان خودنمایی می کند
این عکس هم که "راه شیری اصفهان" نام دارد را مهدی مومن زاده از پایتخت فرهنگی ایران گرفته است
این عکس نیز رتبه دوم مقوله ضدنور را از آن خود کرد
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Pars Skin |









